Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

الهیات حداکثری

سحر ـ در حال پیتزا خوردن ـ ازم می­پرسه: «بابا! خدا پیتزا رو از چی درست کرده؟»!

نوشتجات نابهنگام

برخلاف تصور عوام­الناس فلسفی، مسأله­ی زبان در فلسفه­ی قاره­ای معاصر، مانند فلسفه­ی تحلیلی و حتی شدیدتر از آن، در مرکز تأملات فلسفی قرار گرفته است، به­طوری­که حتی در مواردی مرز بین فلسفه و ادبیات نیز کم­رنگ شده است. اما آن­چه که باعث تفاوت بین این دو ابرنحله شده، نحوه­ی برخورد آن­ها با زبان است. درحالی­که فلسفه­ی تحلیلی با تشریح مکانیکی زبان، آن را به موجودی بی­جان تبدیل می­سازد (درست مانند تشریح یک موجود زنده به قیمت گرفتن زندگی­اش)، فلسفه­ی قاره­ای با پرداختن به وجوه تاریخی و استعاری ساختار زبان به­عنوان امری سراسر انسانی (و البته در اغلب موارد به­عنوان حادواقعیتی مقدم بر سوژه و خالق آن) به تشریح ارگانیکی آن مبادرت می­ورزد. مگر می­شود به بحث زبان پرداخت، ولی سراغ تاریخ و فرهنگ و جامعه و ادبیات و سیاست و اقتصاد و غریزه و… (یعنی صدتا کوفت و زهرمار انسانی دیگه) نرفت؟!

همینه دیگه!

ساعت یک نصفه­شب سحر بیدارم می­کنه و میگه «بابا! از اینجا تا بالای آسمون دوسِت دارم.» کلی ذوق­زده می­شم و می­خوابم. فردا صبح به مامان­اش میگه «مامان! برام پفک می­خری؟ من پفک­و خیلی دوست دارم، از اینجا تا بالای آسمون.» کلی ذوق­ام زده می­شه.

ما محکومین در پرده ی پنجم تراژدی

«در روزگار قدیم «نشانه­ی مرگ» چه برای کل بشریت و چه برای افراد، حکم سیخانَک دردناکی را داشت و به­نوعی نقطه­ی اوج معرفت و وجدان قرون وسطا محسوب می­شد. اما آنتی­تز مدرن آن، یعنی «نشانه­ی زندگی»، صادقانه بگویم، هنوز بیشتر به نجوایی ملایم شبیه است تا بانگی رسا، و تقریباً بوی ریاکاری از آن به مشام می­رسد… آن دینی که از میان همه­ی ساعات زندگی آدمی، آخرین آن­ها را از همه مهم­تر می­انگارد، دینی که پایان هرگونه حیات زمینی را پیش­گویی می­کند و همگان را محکوم می­سازد تا کل زندگی خویش را در پرده­ی پنجم تراژدی به­سر برند، به خوبی می­تواند ژرف­ترین و شریف­ترین نیروها را فراخواند؛ اما برای هرگونه نهال­کاری نو، هر تجربه و آزمون متهورانه، و هرگونه اشتیاق و پر کشیدن آزاد، زهری مضر است. چنین دینی مانع هر پروازی به­سوی ناشناخته­ها ست، زیرا در قلمرو ناشناخته­ها چیزی نمی­یابد که شایسته­ی عشق و امید باشد؛ به آن­چه در حال شدن است با بی­میلی تام رخصت بالیدن می­دهد، و سپس هنگامی که زمان مناسب فرا رسد آن را قربانی می­کند…» نیچه

فرمان اعلای مردان بزرگ تاریخ:

بالغ شدن وخلاصی از آن پرورش فلج­کننده­ی عصر حاضر که نفع خود را در جلوگیری از رشد شما می­بیند.

(نیچه)

خداااااااااااااا

                    -خارجی- خیابان- گرگ و میش غروب.

افسانه ی شیرین دین

(غرق خون بود و نمی­مرد ز حسرت فرهاد      خواندم افسانه­ی شیرین و به خواب­اش کردم)

چه واکسنی* یافته­ایم در برابر ویروس خطرناک «وجدان»!

————————————-

توضیح بدیهی و ضروری: واکسن یک بیماری را از ویروس­های ضعیف­شده (کنترل­شده)ی همان بیماری می­سازند.

نیچه (درمورد اهل فلسفه)

سروکار ما با نژادی از خواجگان است، و برای خواجه هر زنی مانند دیگری است، زنی صرف، زنی فی­نفسه، موجودی که نزدیکی به او جاودانه ناممکن است.

و در این میان زمین نفسی کشید و انسان در حرارت و رطوبت تنفس­اش آمد و رفت… تا در نفس بعدی جانوری دیگر بیاید و از «جانوریسم» و «ماقبل تاریخ» دم بزند…

گوته در فاوست:

آن­چه از پدران­ات به میراث برده­ای            اکتساب کن تا از آن تو شود.

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »