آخرین مقالهای که فروید نوشت (رئوس نظريهي روانکاوي، منتشرشده در سال 1940) در مقایسه با نوشتههایش در دههی 20، بهوضوح نشان از پختگی بیشتر افکار متأخر وی دارد، و این امر بهواسطهی تسلط نسبی وی بر مباحث فلسفه علم تشدید میشود. از دقیقترین بخشهای این مقاله این مطلب است:
«علم ما نيز مسألهاى مانند ساير علوم دارد: در پس خصايص (ويژگيهاى) موضوع مورد بررسيمان كه بهطور مستقيم ادراك مىشوند، مىبايست چيزى ديگر بيابيم كه از قابليت ادراكى خاص اندامهاى حسى ما مستقلتر است و به آنچه مىتوان وضعيت واقعى امور پنداشت، شباهت بيشترى دارد. ما تصور نمىكنيم كه بتوان به اين مورد دوم دست يافت، زيرا پيدا است كه تمام استنتاجهاى جديدمان را بايد برحسب زبان ادراك بيان كنيم، زباني كه به هيچ وجه نمىتوانيم خود را از آن برهانيم. ليكن اس و اساس و محدوديت دانش ما نيز دقيقاً در همين موضوع نهفته است. درست مثل اين كه در فيزيك بگوييم: «اگر مىتوانستيم پديدهها را با وضوح كامل ببينيم، درمىيافتيم كه آنچه در ظاهر يك جسم جامد است، از ذرههايى با فلان شكل و فلان اندازه تشكيل گرديده كه فلان موقعيت نسبى را دارند.»… واقعيت همواره «ناشناختنى» باقى مىماند… در اين شيوه [روش روانکاوي]، برخي از فرايندهايي را كه بهخودىخود «ناشناختنى» هستند [ضمير ناخودآگاه] استنتاج مىكنيم و آنها را در ميان فرايندهايى كه برايمان خودآگاه اند درج مىكنيم. براى مثال، اگر بگوييم: «در اين مرحله، خاطرهاى ناخودآگاه به ميان آمد»، منظورمان اين است كه: «در اين مرحله، اتفاقى افتاد كه اصلاً نمىتوانيم آن را درك كنيم، اما اگر به ضمير آگاهمان راه يافته بود، در توصيفاش صرفاً مىتوانستيم بگوييم كه فلان و بهمان است.»