برخلاف تصور عوامالناس فلسفی، مسألهی زبان در فلسفهی قارهای معاصر، مانند فلسفهی تحلیلی و حتی شدیدتر از آن، در مرکز تأملات فلسفی قرار گرفته است، بهطوریکه حتی در مواردی مرز بین فلسفه و ادبیات نیز کمرنگ شده است. اما آنچه که باعث تفاوت بین این دو ابرنحله شده، نحوهی برخورد آنها با زبان است. درحالیکه فلسفهی تحلیلی با تشریح مکانیکی زبان، آن را به موجودی بیجان تبدیل میسازد (درست مانند تشریح یک موجود زنده به قیمت گرفتن زندگیاش)، فلسفهی قارهای با پرداختن به وجوه تاریخی و استعاری ساختار زبان بهعنوان امری سراسر انسانی (و البته در اغلب موارد بهعنوان حادواقعیتی مقدم بر سوژه و خالق آن) به تشریح ارگانیکی آن مبادرت میورزد. مگر میشود به بحث زبان پرداخت، ولی سراغ تاریخ و فرهنگ و جامعه و ادبیات و سیاست و اقتصاد و غریزه و… (یعنی صدتا کوفت و زهرمار انسانی دیگه) نرفت؟!