«در روزگار قدیم «نشانهی مرگ» چه برای کل بشریت و چه برای افراد، حکم سیخانَک دردناکی را داشت و بهنوعی نقطهی اوج معرفت و وجدان قرون وسطا محسوب میشد. اما آنتیتز مدرن آن، یعنی «نشانهی زندگی»، صادقانه بگویم، هنوز بیشتر به نجوایی ملایم شبیه است تا بانگی رسا، و تقریباً بوی ریاکاری از آن به مشام میرسد… آن دینی که از میان همهی ساعات زندگی آدمی، آخرین آنها را از همه مهمتر میانگارد، دینی که پایان هرگونه حیات زمینی را پیشگویی میکند و همگان را محکوم میسازد تا کل زندگی خویش را در پردهی پنجم تراژدی بهسر برند، به خوبی میتواند ژرفترین و شریفترین نیروها را فراخواند؛ اما برای هرگونه نهالکاری نو، هر تجربه و آزمون متهورانه، و هرگونه اشتیاق و پر کشیدن آزاد، زهری مضر است. چنین دینی مانع هر پروازی بهسوی ناشناختهها ست، زیرا در قلمرو ناشناختهها چیزی نمییابد که شایستهی عشق و امید باشد؛ به آنچه در حال شدن است با بیمیلی تام رخصت بالیدن میدهد، و سپس هنگامی که زمان مناسب فرا رسد آن را قربانی میکند…» نیچه