نیچه نگران دلخوشی انسان به «میان مایگی» خویش در جوامع دموکراتیک توده ای بود. تفکر دموکراتیک با نفی هرگونه اندیشه ی اشرافیت و تاکید تصنعی اش بر برابری ــ بر خلاف نص طبیعت ــ تکامل انسان را با خطر بزرگی مواجه کرده است. در تفکر دموکراتیک «هیچ کس از من برتر نیست»، پس «من نیز همین گونه که هستم، خوبم». اندیشه ها هرجایی می شوند و با کمترین هزینه و تلاش، و در کمترین زمان در هر بستری حاضر می شوند. دیگر نیازی به زانو ساییدن و شاگردی نیست، وقتی همه امام اند. امروز «ماموم» کیمیاست. می دانم و می دانی که چنین امری از «گله منشی» توده نمی کاهد، اما مهم تر این است که امکان هرگونه اصلاحی را نیز سلب می کند: «تا راهرو نباشی کی راهبر شوی». جمع جبری هزاران «بنیامین» قادر نیست «شجریانی» دیگر تحویل جامعه دهد، در این جامعه چه زود همه «صاحب رای» می شوند! من ِ مدعی باید «خجالت» بکشم وقتی می بینم که اراده ی من نیز مثل اراده ی استاد ملکیان یا دکتر بشیریه و به همان اندازه در تعیین سرنوشت جامعه ام تاثیرگذار است، ولی صد حیف که انگاره ی دموکراسی حتی موجه بودن این «خجالت» را نیز از یادم برده! در این حراج کلمات، در این بازی فراگیر با اندیشه ها، در این «مرکز گریزی» و «همه مرکزی»، اصالت اولین پیش باخته است.
(یاد پیرس، مبدع پراگماتیسم، افتادم. بعد از اینکه آموزه هایش دستمالی شدند و داشتند وارد معرکه ی قهوه خانه ای و ژورنالیستی می شدند، نام آنها را به «پراگماتیسیسم» تغییر داد، چرا که به قول خودش «به قدر کافی زشت بود تا از دست ربایندگان مصون بماند.»)